داستان کوتاه :: زاپاس

۲۹ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

۰

داستان کوتاه/ فکر نان کن که خربزه آب است

داستان کوتاه

در روزگاران قدیم دو دوست بودند که کارشان خشتمالی بود . از صبح تا شب برای دیگران خشت درست می کردند و اجرت بخور و نمیری می گرفتند . آنها هر روز مقدار زیادی خاک را با آب مخلوط می کردند تا گل درست کنند ، بعد به کمک قالبی چوبی ، از گل آماده شده خشت می زدند 

یک روز ظهر که هر دو خیلی خسته و گرسنه

۰

عصر یخبندان /داستان کوتاه

داستان کوتاه

آرش پرسید: «بابا عصر یخبندان کی تموم شد؟»
حوصله نداشتم به سؤال‌های بی‌سر و تهش که از میان فیلم‌های کودکانه بیرون می‌کشید، جواب بدهم. 

سؤال‌هایی که گاهی خودم هم از شنیدنش تعجب می‌کردم و جوابی برای آن نداشتم. دوباره سرش را از توی تبلت بیرون

۰

داستان کوتاه / چوپان دانا

داستان کوتاه

مردی از یکی از دره هامی گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد

۰

داستان کوتاه نردبان شکسته

داستان کوتاه

اولین روزی که بوفه‌دار جدید مدرسه کارش را شروع کرد، فهمیدم فقیرم. تا جایی‌که به یاد می‌آوردم، قبل‌ازآن در مدرسه تا پایه‌ی چهارم یک صندوقدار داشتیم. می‌دانستم بعضی از بچه‌ها به صندوقدار پول می‌دهند و دیگرانی مثل من نه. بااین‌حال بوفه‌دار قبلی، بدون توجه به این‌که پول داده‌ایم یا نه، به همان نرمی‌ای که سینی‌های پلاستیکی‌ روی ریل سُر می‌خوردند، اجازه می‌داد رد شویم. 

 

تا این‌که یک روز متوجه شدیم صندوقدارِ قدیمی رفته

۱

داستان کوتاه/ایمیل از دیار باقی ...

داستان کوتاه

مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه می شود که هتل به کامپیوتر مجهز است. تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند. نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود و بدون این که متوجه شود نامه را می فرستد.

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش

۰

داستان کوتاه/دزدی که نمک گیر شد

داستان کوتاه

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟ بیائید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس